تبليغاتX
تارانتلا
تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار
تفنگ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان‌کن
ندارم جز زبان دل، دلی لبریز از مهر تو،
تو ای با دوستی دشمن!
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید
برادر گر که می‌خوانی مرا،
بنشین برادر وار

تفنگت را زمین بگذار،
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان‌کُش برون آید.
تو از آیین انسانی چه می‌دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه، غفلت،
این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟
گرفتم در همه
احوال حق‌گویی و حق‌جویی...
و حق با توست
ولی حق را ــ برادر جان ــ
به‌زور این زبان نافهم آتش‌بار
نباید جست...
اگر این بار شد وجدان خواب
آلوده‌ات بیدار

تفنگت را زمین بگذار...

شعر: استاد فریدون مشیری
آهنگ و آواز: استاد محمدرضا شجریان

دانلود

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 22:39 توسط کیوان |

ای فراموشی کجایی تا به فریادم رسی؟

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 22:1 توسط مرضیه |

خدا از هرچه پنداری جدا باشد

خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد

نمی خواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد

که او هرگز نمی خواهد چنین آیینه ی وحشت نما باشد

هراس از وی ندارم من

هراسی زین اندیشه ها در پی ندارم من

خدایا بیم از آن دارم

مبادا رهگذاری را بیازارم

نه جنگی با کسی دارم نه کس با من

بگو موسی بگو موسی پریشانتر تویی یا من؟

نه از افسانه می ترسم نه ازشیطان

نه از کفر و نه از ایمان

نه از دوزخ نه از حرمان

نه از فردا نه از مردن

نه از پیمانه می خوردن

خدا را می شناسم از شما بهتر

شما را از خدا بهتر

خدا را می شناسم من

همای 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 0:11 توسط کیوان |

نوشته های قبلی ام را می خواندم...

خوب یا بد...چقدر به احساسم فکر می کردم!

چقدر با احساس تر بودم...

عاشق بودم...

غمگین بودم....

می گریستم!

چه واژه های غریبی و چه کارهای عجیبی که نکرده ام...!!!!

چقدر وقت است که به خودم هم فکر نکرده ام چه رسد به احساسم!

چقدر وقت است که حتی به نوع لباسم هم ایراد نگرفتم....

چقدر بی خیال و بی احساس شده ام

همه اش شد درس و درس و درس

چقدر از خودم دور شدم...

چقدر عاقل شده ام!!!!!

چقدر گم شده ام!

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 10:13 توسط مرضیه |

 

پای می کوبید و می رقصید...

لیکن من ... به چشم خویش می بینم که می لرزید ..

می بینم که می لرزید و می ترسید,

از فریاد ظلمت کوب و بیداد افکن مردم,

که در عمق سکوت این شب پر اظطراب و ساکت و فانی,

خبرها دارد از فردای شورانگیز انسانی !

و من ... هرچند مثل سایر رزمندگان راه آزادی !

کنون خاموش, دربندم !

ولی هرگز بروی چون شما غارتگران فکر انسانی نمی خندم !

کارو
این شعر رو قبلاْ هم در وبلاگ گذاشته بودم

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 19:19 توسط کیوان |

مجسمه آزادی، میدان آزادی، سمبل آزادی، آزادی، آزادی، آزادی

منشور حقوق بشر، اعلامیه حقوق بشر، سازمان حمایت از حقوق بشر، حقوق بشر، بشر، بشر، بشر

آرمان های انسانی، دفاع از آرمان ها، آرمان گرایی، آرمان، آرمان، آرمان

انتخابات، مردم سالاری، دموکراسی، حکومت مردم، جمهوری، کوفت، درد

حقوق بشر میخوای؟ سر برج بیا.

از انقلاب تا آزادی راهی نیست. کرایش میشه 300 تومان.

اما کوفت و درد مجانیه، هر کس هم بخواد همین الان می تونه بیاد سهمش رو بگیره!

آرمان هم اسم پسر همسایمونه.

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 23:58 توسط کیوان |

کیوان عزیزم سلام

امیدوارم حالت خیلی خوب باشد

امسال تمام تلاشم را کردم و بر آلزایمر همیشگی ام فائق آمدم اما 23 خرداد مصادف با چه حوادثی که نشد!
که یکی از تبعات آن هم قطع بلاگفا بود و قطع خوشحالی های من....
که باعث شد دوستان را دعوت کنم و خودم دیرتر از همه برسم...
می دانم که می دانی برایم چقدر محترم و عزیز هستی با این وجود باز هم می خواهم تکرار کنم
دوست هرگز ندیده ام...
در این سالهای متمادی جز آه و ناله برایت هیچ نداشتم و شرمنده ام...
اما تو همیشه اینجا بودی و همیشه به دلواپسی های من گوش دادی و همیشه راهنمایی ام کردی
گل کوچک آبی عزیز و این وبلاگ شاهدند
و وبلاگ قبلی مان...
و روزهای متمادی و شب های طولانی
.......
برای تشکر از تو هیچ ندارم جز قلب کوچکم...
که آن را به تو تقدیم می کنم ...
می خواهم بدانی که تا این قلب می تپد در یاد من باقی می مانی... 
و این در برابر لطف تو بسیار اندک است...
دوست عزیزم 
تولدت مبارک
امیدوارم و دعا می کنم امسال سرزنده تر از همیشه ات باشی و به بزرگترین هدفهایت برسی
قربانت مرضیه


پی نوشت:پرهام جان از حضور سبزت متشکرم و بابت دیر رسیدنم متاسفم

جای هومن خالی.....


+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 15:1 توسط مرضیه |

ماشاالله دیگر بزرگ شده ام، طوری که سرم سقف را خراش می دهد. یک مقدار ناچیزی هم شکم درآورده ام(خدا برایم نگهش دارد).
شخصیتی برای خودم پیدا کرده ام، یک لیسانسی هم گرفته ام تا پیش کسی کم نیاورم. اما از همه مهمتر اینکه بسیار عاقل شده ام. دیگر همه روی من حساب می کنند. بلاخره آقا مهندس که الکی نیست.
عاقل شدن خیلی نتایج خوبی دارد، مثلاً اینکه به فکر نان هستم و فهمیده ام که پول چه ارزشی دارد، صبح تا شب وقتم را الکی نمی گذرانم. نوشتن را تعطیل کرده ام، به هر حال وقتی نمانده که صرف اینگونه کارها کنم.
آدم در دوران کودکی و نوجوانی چه تصورهای عجیب و بی معنایی که ندارد. چقدر از وقتم را تلف می کردم تا مثلاً به فلان کلاس هنری بروم و یا ساعت ها به ساختن وسایل عجیب و غریب بپردازم و طرح و نقشه های رویایی برای کشف و اختراع در سرم بپرورانم.
اما امروز هیچکدام به دردم نمی خورد. وقتی ارزش پول را بفهمی به این نتیجه خواهی رسید که «فکر نان باش، خربزه آب است». این هم از فوائد بزرگ شدن است دیگر، آدم این همه چیز می فهمد.
انسان ها برای ساختن جامعه پیشرفته باید یاد بگیرند که از وقتشان بهره کامل را ببرند. مثلاً من باید یاد بگیرم زیاد فکر نکنم، همین قدر که راه پول درآوردن را پیدا کنم کافی ست. پس فکر کردن زیادی هم تعطیل.
عاقل شدن نتایج دیگری هم دارد، مثلاً آدم تصمیم می گیرد که تشکیل خانواده بدهد، شغلی پیدا کند و باقی زندگی را به آرامش بگذراند و یا حتی بر عکس تصمیم می گیرد تشکیل خانواده ندهد و وقت بیشتری برای شغل و سرمایه اش بگذارد. در هر دو صورت انسان زندگی عاقلانه ای خواهد داشت، چون از روی عقل تصمیم گرفته و نشان داده که بزرگ شده است.
پس من به عنوان یک آدم بزرگِ عاقل و مهندس، به همه شما توصیه می کنم که نقاشی نکنید، موسیقی ننوازید، داستان ننویسید، اختراع نکنید، بازی نکنید، فکر نکنید، وبلاگ نویسی و وبلاگ گردی نکنید، رای بدهید، صبح زود بروید سر کار، تا بوق سگ زور بزنید، شب برگردید خانه و بعد از یک سری فعل و انفعال بگیرید بخوابید، فردا هم همین کار را تکرار کنید. اصلاً ذوق و قریحه به چه درد می خورد ؟ عاقل شدن ربطی به با شعور شدن ندارد.
فقط پول در بیاورید و زنده بمانید.

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 14:37 توسط کیوان |

کیوان جان

تورو خدا بنویس...

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 11:15 توسط مرضیه |

برق نگاهش هیچ گاه از یادم نمی رود

که بعد از ۵ سال بیاید و بگوید سلام...

خنده اش هیچ گاه فراموش نمی شود

منتظر می مانم

تا ابد

دیوانه وار

برای خنده ات

و به حرفهایت اعتنایی نمی کنم!

که گفتی : امیدوارم کسی روزی کمکهایی که به من کردی جبران کند

....

و خدانگهدار

....رفتنت را هرگز باور نمی کنم

چون تو همین جایی

همین جا

اصرار نکن به رفتنت

من منتظر لبخندت می مانم

 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 11:6 توسط مرضیه |