شال صورتی خوشرنگ را می کشم روی صورتم
گیره موهایم را باز می کنم. اتوبوس راه نیفتاده خواب خوابم...
بیتوجه به آدمهای دور و برم...
اتوبوس می ایستد. خراب شده...همه غر می زنند. نگرانند. می روند..برمی گردند..
من حتی نمی توانم فکر کنم. باز می خوابم.
شالم افتاده. مهم نیست.
درستش می کنم و می خوابم. دو ساعت تاخیر، یعنی دو ساعت خواب بیشتر. همه عصبانی اند.
کلافه اند. من خوشحال و خوااب
خوابم بوی زندگی می دهد.
بوی خستگی از شادی
بوی یک تپه ی زیبا...پر از سکوت...رو به طلوع خورشید
بوی من و تو و یک جاده ی طولانی سرسبز
بوی من و تو و گلهای لابلای موهایم
بوی زندگی می دهد...
پیاده که می شویم همه کلافه اند...
من، خوشحال!
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1391ساعت 1:9 توسط سحر
|
مادرم همینطور که هویج خورد می کند توی قابلمه، می پرسد مامان بهتر نیست از نظام و این حرفها، حرفی توی خونه نباشه؟ می فهمم که بحث ظهر نگرانش کرده. می گم چشم...
نشسته کنارم می گم نمی دونی چقدر کیف داره که تو ساکت باشی و یکی برات حرف بزنه. می گه هر چه برای خودت می پسندی برای دیگران هم بپسند. می گم البته من گوینده حدیث رو که - می دونی- قبول ندارم...
همین میشه پایه و اساس بحث نیم ساعت بعدش. دستهاشو دورم قلاب کرده محکم می کشه سمت خودش می گه چی نگرانت می کنه؟...چی باعث میشه فاصله بگیری؟...براش حرف می زنم. ذهنش مشغول می شه از نگرانیهام اما ده دقیقه بعدش مساله را حل می کنه. بعدش می گه حالا می دونی چی ذهن منو مشغول می کنه؟ اینکه تو خیلی راحت می گی من هیچی رو قبول ندارم...من فقط و فقط و فقط از تو یه چیز می خواهم. ایمان قلبی. می گم ایمان فقط؟ اجرا نکنم؟ می گه نه! لازم نیست. می پرسم آخه به چه کارت میاد. میگه من فقط همین رو از تو می خواهم...
درد که هجوم میاره تازه می فهمم ترسهام بخاطر چیه...بخاطر همین جمله هاست که ممکنه توی نزدیکترین فاصله ها گفته بشه اما تو رو توی یه لحظه پرت کنه به یه کهکشان دورتر...بغض می گیرتم. می گه نگاهم کن...نمی تونم...
مسلمه هم مادرم رو دوست دارم. هم اون رو. هم خودم رو...
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1391ساعت 19:14 توسط سحر
|
قرار بود یک ملاقات با استاد باشد. و صحبت با سال بالایی رشته ی خودم در مورد آینده ی روزهای تحصیلی.
قرار بود بعدش هم ملاقات با سه تا از دوستهای اصفهانی ام باشد...
قرار بود اصفهان گردی دو روزه باشد..
لعنتی...
شب که جا نداشته باشی برای خواب، همه ی این قرار ها تبدیل می شود به یک بیرون رفتن با او.
حتی شاید سی و سه پل را هم نبینم...آدم انقدر ناکام؟!!
+
نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 21:35 توسط سحر
|
هر چقدر سختی بیشتری کشیده باشی، طعم خوشبختی را بهنگام رسیدن بیشتر حس می کنی.
هرچند اصل اول دنیا بر این است که آسون بگیر تا دنیا بهت آسون بگیره! اما واقعیت اینه که کسی که شهامت ریسک کردن و شکستن خطوط امن دورو برش رو نداره لذت واقعی پیروزی رو نمی چشه. لذت رسیدن به زیبایی. لذت رسیدن به آرامش...
شکستن خط، گاهی حتی یک دعوای اساسی با کسی است که دوستش داری...گاهی نخوابیدن نخوابیدن نخوابیدن و کار پیوسته است...گاهی تلاش تلاش تلاش و ریسک کردن است...
یک زمانی - با دوره ی نسبتا طولانی- تنها خواسته ام حس امنیت بود. بخاطر این حس امنیت خیلی چیزها را هم از دست دادم. بخاطر رضایت دادن و فرار کردن از سختی ها...
الان دارم این اشتباهات رو می بینم
+
نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 14:56 توسط سحر
|
دوست داشتن ...
خیلی سخته...
خیلی سخت!
اما شیرینه!
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 19:37 توسط سحر
|
چند دقیقه قبل از رستاخیز!
در مجموع سه تا امتحان و یه مصاحبه نمره ی اول رو بین سه نفر گرفتم. خیلی خوشحالم. خیلی. خیلی. زحمت ها و فشارهای این مدت نتیجه داد :)
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 10:32 توسط سحر
|
اولین چیزی که بعد از دادن برگه ی امتحان به ذهنم می رسد
لابلای خشم، فریاد، عصیان
تویی
که می بینم چقدر نمی خواهمت
گوشی را خاموش می کنم که با تو حرف نزنم
که مجبور نباشم بشنوم..توخوبی..تو بهترینی...اشکالی ندارد...
این حس قوی لعنتی...
تمام این فشار از توست که نود درصد تمرکزم را گرفته ای
به خاک نشاندی ام
چند ساعت بعد...نگرانی ات را از هر طریقی که بتوانی اعلام کرده ای
تماس که می گیرم...تویی که حالت گرفته است
تویی که درس و بحث را رها کرده ای گوشه ی اتاقی
تویی که می گویی همه اش تقصیر من دیوانه است
تویی که می گویی تو همیشه خوب بودی این بار بودن من است که دارد اذیت می کند
تویی که می گویی گل من...گریه نکن
تویی...تویی...تویی
حالا منم روی تخت
بغضی که نمی داند از چیست...
دردی که تمامی ندارد...
تویی که بهتر شد حالت
تویی که می خواهی جلوی همه من را ببوسی تا بدانند حواسپرتی من از کجاست...
منی که مثل همیشه دوستت دارم
منی که شکسته...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 19:23 توسط سحر
|
وقتی متمرکز می شوم -بالاخره- روی درس. تمام مشکلات دنیا انگار که منتظر بوده اند برای این تمرکز. برای وقتی که مغزم شروع به فعالیت کند. همه شان یکی یکی می آیند جلو. همیشه دوره ی امتحانها حرفهایی می زنم که بعدا خودم باور نمی کنم که من گفته باشم. البته کم پیش می آید که مجبور بشم مثل این دوره ی لعنتی سخت، تمرکز کنم. (آن هم چه تمرکزی!)
کل این راه طولانی درسی را عشقی-احساسی طی کردم و هر جا سر بزنگاه بوده و شوخی نداشته تلاشم را کرده ام. حالا اینجام. نمی دانم نتیجه چه می شود. اما استرسی هم ندارم برایش. هر چه بشود نتیجه ی من است...
خیلی وقت نشده پابند اینجام ولی برایم یک سال گذشته. انگار یک سال شده که مادرم را ندیده ام. پدرم دیروز می گوید بابا من برم پای تلوزیون دیگه طاقت ندارم بات حرف بزنم...دلم برای اصفهان هم تنگ شده. می دانم که زاینده رود تکان نمی خورد و سی و سه پل هم همینطور. اما خواهشا "آب ها" را تمام نکنید تا من برگردم.
ادامه...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 22:33 توسط سحر
|
تا ثانیه هایی قبل از امتحان دارم قضیه به خورد مغز می دهم. می دانم که فایده دارد. همیشه کارم همین است. همیشه نصف بیشتر نمره را یا توی اتوبوس می خوانم یا توی مترو.
اما این بار، وقتی می رسم سر برگه، تنها کاری که نمی خواهم بکنم جواب دادن و نوشتن است. روی صندلی بند نمی شوم. فکر کن آدم بخواهد امتحان بدهد اما روی صندلی بند نشود. یک ماه منتظر این روز باشد و حالا که برگه جلویش است تنها فکرش این باشد که بلند شود. طول میز را راه برود. شاید یک سیگار بکشد. با دوستی، استادی حرفی بزند و برگردد روی برگه. خوب طبیعتا چنین آدمی وقتی مجبور است بنویسد و بی قرار باشد، قضیه را یادش می رود. جزییات را یادش می رود. می داند غلط می نویسد اما مغز نمی خواهد فکر کند. نمی خواهد چاره پیدا کند. مغز روی کمترین بازدهی تنظیم خودکار شده. حتی دست خطش هم به بدترین شکل ممکن، حتی ادبیاتش هم به بدترین نوع ممکن می شود.
حالا که اینجا نشسته ام بزرگترین سوالم این است که چرا اینهمه از خودم توقع دارم؟ نتیجه ی این ذهن مشغول، این تا صبح بیدار ماندن ها و حرف زدنهای مجازی، این تنهایی بیهوده، این دلتنگی و این همه بیزاری چه می تواند باشد؟ واقعا یک مغز چقدر توانایی باید داشته باشد تا درسی که هم دوره ای هایش توی دو ماه سه ماه انزوا و گوشه نشینی می خوانند توی دو سه هفته بخواند و با پررویی تمام انتظار داشته باشد که نتیجه خوبی هم بگیرد؟
بهر حال این راه را خودم انتخاب کردم. هشتم اردیبهشت که به قولی عر می زدم، تصمیم گرفتم هر اتفاقی بیفتد این امتحان را بدهم. حالا هم تنها کاری که باید بکنم این است که اندازه ی خودم و تلاشهایم توقع داشته باشم. بله! اینطوری شاید بار بعدی حداقل مشتاق جواب دادن باشم.
کلا ازین کار بیهوده متنفرم. ازینکه تمام اردیبهشت من دارد می رود برای یک امتحان لعنتی.برای حفظ کردن خطهایی که به هیچ کار زندگی ام نمی آیند. ازینکه دارم همه چیز حتی فکر کردن به زندگی آینده ام را به تعویق می اندازم و با این به تعویق انداختن تصمیم گیری را خیلی سخت تر می کنم بدم می آید. اما چاره ای که نیست. بهر حال هر آدمی و هر زندگی ای برهه هایی دارد که توش فقط باید تلاش کرد. هر چند بیهوده اما برای رسیدن، پریدن ازین مانعها اجباری است!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 21:44 توسط سحر
|
کمی فاصله بگیر
بگذار یک بار... نبودنهایت، بی تابم کند!
پی نوشت: چیزی که برایم جالب شد، ترسم بعد از نوشتن این دو خط بود...
فاصله؟
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:8 توسط سحر
|